السيد الخميني
161
ديوان امام ( فارسى )
همّت پير رازى است مرا ، رازگشائى خواهم * دردى است به جانم و دوائى خواهم گر طور نديدم و نخواهم ديدن * در طور دل از تو جاى پائى خواهم گر صوفى صافى نشدم در ره عشق * از همّت پير ره ، صفائى خواهم گر دوست وفايى نكند بر درويش * با جان و دلم از او جفائى خواهم بردار حجاب از رُخ اى دلبر حُسن * در ظلمت شب راهنمائى خواهم از خويش بُرون شو اى فرورفته به خود * من ، عاشقِ از خويش رهائى خواهم در جان منىّ و مى نيابم رُخ تو * در كنز عيان ، كنز خفائى خواهم اين دفتر عشق را ببند اى درويش * من غرقم و دستِ ناخدائى خواهم